نیلاینیلای، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

نیلای , ماه من

بدون عنوان

سلام ماه من ،خانومم امدم از دختر خوبم معذرت خواهی کنم میدونی مامان احساس میکنم مامان زیاد باحالی نیستم این چند وقته زیاد حوصله ندارم با دخترم دعوا زیاد کردم  همش عصبی بودم دخترمم عصبی کردم .اخه گلم یه نمه داغونم ولی  درست میشه دارم رو اعصابم کار میکنم که مامان خوبی باشم دخترم توام لجباز شدی ها با این یکی نمیدونم چکار کنم فرفره من صبح که از خواب بلند میشی اول میگی دردر، اجوجو نمیذاری مامی کاری بکنه یا نای نای بزارم یا ببرمت دردر  دخترکم به همه خانمومای تو خیابون میگی عما به اقایون میگی عمو به بچه هام میگی امیر واسه همشونم دست تکون میدی اخه من فدای اون دل صافت بشم این همه عمو عمه ،جیگرم بعضی وقتا میخوره تو ذوقت تو اینجوری...
21 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام فندق من. دختر من امدم  از خودت برات بگم خوشگلم اول از همه اینکه یادم رفته بود بگم اولین جملتو توی چابهار گفتی بس که تشنت شده بود گفتی ماما اب بده ای جونم چه ذوقی کردیم ها،خوشگلم دندونای کوچولوتم داره دونه دونه در میاد ماشالله الان ٤ تا بالان ٢ تا ونصفی پایین با ٢ تا اسیاب قربونت برم من ،دیگه اینکه دل کوچیکت خیلی زود  واسه باباییت تنگ میشه تا میره سر کار و برمیگرده هی میگی باباپیجی بیا جالب  اینجاست که به عکسش نگاه میکنیو میگی  مامانی قربون دل پاکت بشم عاشق رقصی ناز من     همش به مامانی کنترل تلویزیونومیدی میگی نینای منم که داغون ،مامانی دیروز عمه مژی رفت همش داشتی دنبالش میگشتی ناز من عزیزم حرف...
19 ارديبهشت 1391

کودک من

دخترم از کودکیت لذت ببر از دنیای کوچیکت دنیای ساده وبی ریات از قلب  صافت                                                    می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : * پدر تنها قهرمان بود. * عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد. *بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود. *بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند. *تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. ...
19 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

                       قربونت برم عاشق ارایش کردنی                                                                                  ...
16 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر قطع شد وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت وچندين بار با لگد به آن زد حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود "دوستت دارم پ...
13 ارديبهشت 1391

عید

سلام ماه گل من مامانی تو تمام زندگی منی کوچولوی من ،من خیلی وقت نتونستم بیام کار داشتم مامان جونی ،عید که تمام شد بچه ها همه رفتن خونه هاشون باز ما تنها شدیم خاله زهرا  از مشهد امده بود اینجا ما نتونستیم زیاد باهاشون باشیم اخه عمه اینا اینجا بودن عید خوبی بود  دخترم خیلی بازی کرد ناز ناز من بالاخره تونستیم بریم چابهار و شما برای اولین بار اقیانوس دیدی با اینکه میترسیدم ولی بردمت تو اب یکم  بازی کردی از تو بغل من پایین نیومدی ولی با اب حال کردی ها ای جونم میدونی گلم هم خوب بود هم بد ،عزیزم دلم میخواست بیشتر تو دریا باشیم دلم میخواست تورو بیشتر بگردونم ولی نشد ولی تو بازارا خوب دوییدی با همه بازی میکردی دنبال بچه ها میدوییدی ص...
25 فروردين 1391